محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3876

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « پس چرا بر ضد من قيام كردى ؟ » گفت : « سوگندم دادند » گويد : حجاج سخت خشمگين شد و گفت : « هى ! براى قسم عبد الرحمان به گردن خويش حقى قايل شدى ، اما براى خدا و امير مؤمنان و من حقى قايل نشدى ، گردنش را بزنيد » پس گردنش را بزدند كه سر بيفتاد ، كلاهى مدور و سپيد و كوچك بر آن بود . خلف بن خليفه گويد : وقتى سعيد بن جبير كشته شد و سرش بيفتاد سه بار تكبير گفت ، يك بار آشكار گفت و دو ديگر را گفت اما آشكار نبود . انس بن ابى شيخ گويد : وقتى سعيد بن جبير را پيش حجاج آوردند گفت : « خدا نصرانى زاده را لعنت كند . . . » گويد : مقصودش خالد قصرى بود كه جبير را از مكه فرستاده بود . « . . . مگر من جاى او را نمىدانستم ، چرا به خدا و خانه اى را كه در مكه محل وى بود مىدانستم . » گويد : آنگاه رو به سعيد كرد و گفت : « اى سعيد چرا بر ضد من قيام كردى ؟ » گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، من يكى از مسلمانانم كه گاهى خطا مىكند و گاهى به صواب مىرود » گويد : خاطر حجاج خوش شد و چهره اش شكفته شد و اميدوار شد كه از كار وى خلاصى يابد . گويد : بار ديگر با وى چيزى گفت كه گفت : « بيعت وى به گردن من بود . » گويد : حجاج خشمگين شد و چنان به هيجان آمد كه يك طرف عبا از شانه اش بيفتاد و گفت : « اى سعيد ، مگر به مكه نيامدم و ا بن زبير را نكشتم ، آنگاه از مردم و از تو براى امير مؤمنان ، عبد الملك بيعت نگرفتم ؟ » گفت : « چرا ؟ »